خرید بک لینک
اینکه من از همان روزهای اول قاطی آدمهای عادی شدم درواقع یک اتفاق بود. اتفاقی که همان روز ثبت نام مهسا را به جان من انداخت و یک هفته هم وَرِ دلِ من بود و حال و هوایم را عوض کرد. وگرنه من قصد داشتم لاکپشت پیر و مهربانی باشم که غالب اوقات توی لاک خودش است. از همان روزهای ابتدایی آرام آرام شوخیهای عادی شروع شدند و چه کسی فکرش را میکرد من درباره رل زدن و این جینگولک بازیها با کسانی که مدت زمان کمی ست میشناسم شوخی کنم؟ درواقع یعنی شوخیهای پیش پا افتاده مسخره و جاست فور فان! اما این حقیقت دارد که بههرحال آدم از محیط و وقایع اطرافش اثر میپذیرد به گونهای که حتی خودش هم باور نمیکند. زمان گذشت و گذشت و این شوخیها شد رایجترین شوخیهای بین ما هماتاقیها. این تغییری بود که هنوز هضمش نکردهام. اما دیشب چهارتایی توی اتاق نشسته بودیم که حرف سر رفتن حوصله و بازی شد و پیشنهاد بچهها جرئت حقیقت بود. یکی مقاومت میکرد و دوتای دیگر مشتاق. هرچند هیچ ایده قطعی نداشتم که قرار است چه پرسیده شود اما قبول کردم و نهایتا بازی شکل گرفت. فکر میکنم حس دلنشینی در افشای اسرار برای دیگران هست مدتی یک بار آدم را زله میکند. دلت میخواهد بنشینی حرف بزنی و همه اسرارت را به زبان بیاوری. این بازی هم بخشیش همین است. حس هیجان سوالی که از شما پرسیده میشود و یا برای فرار از گفتن حقیقت، تن دادن به هرکا

برچسب: حقیقت,انسان,اسرارش, نویسنده: ماهان حسینی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 3:28

هروقت میروم دفتر پیشخوان که نامه را پست کنم، از کنار گلفروشیهای دلربایی رد میشوم که کاملا مشخص است بالاخره روزی مغلوبشان میشوم. امروز گلی دیدم که برگش شبیه چنار خزانزده بود. باز هم از هیچ بهتر است. اهواز با گلی شبیه چنار، بهتر از اهواز بی هرآنچه چنار است. نشستهام توی آمفی تاتر دانشکده علوم. فردا میانترم زبان دارم اما شب منزوی ست. شعرهای منزوی به همراه اجرای زنده موسیقی. زبان را که نمیافتم، پس ترجیح میدهم شاعرانه زندگی کنم. + اگرچه به نظر پ.ن میاد اما خیلی مهمه، خودش یه پسته. فاطمه رفته دکتر و ... آسم داره:(

برچسب: شاعرانه,زندگی, نویسنده: ماهان حسینی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 3:28

یادم هست اولین بار ایشان بدون داشتن وبلاگ و با گذاشتن آدرس ایمیلشان برایم در وبلاگ قبلیام "مننویس" کامنت گذاشتند. حوالی سال نود و دو بود به گمانم. محتوی کامنت هم تحسین عکسی بود که خودم گرفته بودم با همان دوربین کامپکت رحمت الله علیه :) من هم کلی خوشحال از اینکه یک نفر خارج از فضای بلاگستان توجهی به پُستم کرده برایشان ایمیل فرستادم. بعدها ایمیلهای دیگری فرستاده شد. ایشان هم تصمیم گرفتند بلاگ بسازند و قطعا پیشنهاد من بیان بود. آن اوایل مشخص بود که ایشان هم تازه وارد دنیای عکاسی شدهاند. اما بعد از گذشت این همه سال جهش عظیمی داشتهاند. البته این همه سال حدود سه تا چهار سال است! امروز توی استوری اینستایشان چیزی شبیه پل چهارم اهواز دیدم و پرسیدم این کجاست. ایشان گفتند خودم بهتر میدانم و من فهمیدم اهوازند اما فکرش را نمیکردم وقتی کلاس عکاسی من بهخاطر مشغله استاد برای اختتامیه مسابقه ملی عکس آن سوی واقعه تعطیل میشود و من هم میروم سری بزنم ببینم چه خبر است، ایشان را آنجا ببینم که همه جوایز را درو میکند :) وقتی درحال کنکاش با خودم بودم که بروم جلو و تبریک بگویم یا نه، درست کنار من به یکی از عکسها زل زده بودند و من هم هرچه حساب کردم دیدم خیلی هم کار خوبی ست پس سلام کردم. یکی از بزرگترین دردها و مشکلات من تا به اینجای زندگی، همین اینترنت لعنتی بوده است اما در عین حال یکی از ار

برچسب: دیدار,اتفاقیِ,تقریبا,وبلاگی, نویسنده: ماهان حسینی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 3:28

مهمترین چیز درباره تو این است که مطمئنم همیشه و هرجا دوستم داری، لطفا این اطمینان را هیچوقت از من نگیر.

برچسب: مختصر, نویسنده: ماهان حسینی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 3:28

دیدید گاهی در فیلم یا سریال خاصی میگوییم "این قسمتشو خیلی دوست داشتم"، این هم بخش مورد علاقه من است.

گپ ۱۶ آذر ۹۶

برچسب: مرورِ,چیزهای,شیرین, نویسنده: ماهان حسینی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 3:28

سوارکاری مرا به دنیایی که باید برد. دنیایی که در آن ماشین راه ندارد. همان دنیایی که باید در آن متولد میشدم. دختر روستایی ریزنقشی که گاهی به شیطنت سر وقت لوازم آرایش مادرش میرود و سرمه میکشد. دختری که هنوز دامن میپوشد و موقع دویدن باد دامنش را میرقصاند و پشت اسب مینشیند و پدرش اسب را قدم میبرد. بعد سوارکاری میآموزد. میتازد و آویزهای روسریاش روی پیشانی تکان میخورد. درست مثل حالا، برای همه چیز اسم انتخاب میکند و صبح تخممرغها را از زیر مرغها برمیدارد درحالی که با آنها حرف میزند. اسم اسب پدرش را هم میگذارد غروب. هم اسم آن اسبی که دوهفته گذشته آورده بودند بیمارستان برای معاینه. فقط ۶ ساعت است که آخرین جلسه این ترم تمام شده و من دلم هرلحظه تنگ است که بنشینم پشت میرا، گردنش را نوازش کنم و حالش را بپرسم. خیز بردارم بروم روی زین و از زمین کنده شوم. بعد قبل شلاق زدن عذرخواهی کنم و وقتی جلوی در مانژ میرا بیتابی میکند داد بزنم " اینوری اینوری " و هرچه پسر چابک سوار میخندد که " این چیه میگی، فقط فرمان بده " اعتنا نکنم. دلم تنگ است که بین گوشهای اسب به غروب اهواز زل بزنم. به که بگویم که دوست دارم سوار اسبی خستگیناپذیر تا آخر دنیا چهارنعل بروم؟ + و دوره مقدماتی تمام شد و من هنوز حتی یک عکس با اسب ندارم. این یک علامت خوب است :) + فرجه امتحانات، فردا، اتوبوس، جاده،

برچسب: دلنشین, نویسنده: ماهان حسینی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 3:28

صفحه بندی